loading...
جوک و اس ام اس
alireza بازدید : 984 چهارشنبه 30 شهریور 1390 نظرات (1)

 

 

اشعار عاشقانه

 

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

 

 


منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

 

 


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

 

 

 


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

 

 

 

 


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

 

 


ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

alireza بازدید : 1419 چهارشنبه 30 شهریور 1390 نظرات (2)

 

 

شعر بازگشایی مدارس

 

 

 

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این مشق ها را خط بزن

 

محمدعلی حریری جهرمی

 

 منبع:http://3030li.persianblog.ir

alireza بازدید : 866 شنبه 29 مرداد 1390 نظرات (0)

 

 

 

بیا ای دوست تا باهم بسوزیم
چو شمع محفل ماتم بسوزیم
من و تو سوگوار یک عزیزیم
بیا تا هردو در یک غم بسوزیم
بیا چون شمع و چون پروانه باشیم
به گرد هم بررای هم بسوزیم
بیا با محرمان دمساز گردیم
چرا از طعن نامحرم بسوزیم
چو می خواهی در ان عالم نسوزی
همان بهتر در این عالم بسوزیم
به خورشید محبت ره توان برد
اگر یک صبح چون شبنم بسوزیم
چو می باید بسوزد سینه بگذار
بیاد عترت خاتم بسوزیم
کمال سوختن عشق علی است
مبادادر عزایش کم بسوزیم
نسوزد آفتاب حشر مارا
اگر از داغ او یکدم بسوزیم
(محمد)باز از سوز جگر گفت
بیا ای دوست تا باهم بسوزیم
****
دست حق حیدر کرار علی
شیر حق حجت دادار علی
مخزن و معدن اسرار علی
سید و سرور و سالار علی
جان به قربان جمالت مولا
کی رسم من به وصالت مولا
چه بگویم که جه ها کرد عدو
آتش کینه به پا کرد عدو
ای خدا شیعه دلش محزون است
از غم عشق علی مجنون است
این همان ماتم عظمی باشد
سحر آخر مولا باشد
میزبان زینب کبری باشد
او نوازش گر بابا باشد
زیر لب زمزمه دارد زینب
که دگر آخر کار است امشب
تا علی گشت برون از خانه
عالمی شد ز غمش غمخانه
شد علی شمع و همه پروانه
خیل مرغان ز پی اش مستانه
می سرودند به صد آه و نوا
مرو امشب تو مسجد مولا
مسجد کوفه پر از غوغا شد
گوئیا روز جزا بر پا شد
سند قتل علی امضاء شد
پر ز اندوه دل زهرا شد
تا که آمد ز شهادت خبرش
بست تکبیر نماز سحرش
حیدر از تیغ جفا شد بیتاب
رفت از هوش میان محراب
رنگ خورشید علی شد مهتاب
چهره اش در یم خون گشت خضاب
ضربه تیغ اگر کاری بود
ذکر مولا به لبش جاری بود
****
آیا سحری به رنگ خون دیدی تو
محراب و تو منبری چنین دیدی تو
خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو
فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو
آن زاده کعبه و امین حرمین
افتاده میان خاک و خون دیدی تو
آن کس که ستیز خیبر و بدر و احد
چون شیر بغرید چنین دیدی تو
ایا تو درون ظلمت شام سیاه
نان اور کودک یتیم دیدی تو
آیا دل پرز خون و گریان چشمی
از جور زمانه و زمان دیدی تو
او زخم تن و زبان که در طول زمان
با جان به خرید و دم نزد دیدی تو
آیا زمیان مردم کوفه و شام
مظلوم تر از علی کسی دیدی تو
****
به جز از علی (ع) که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا
****
امشب، شب ناله در فراق پدری مهربان است که غیر از چاه و نخل و ماه، کسی گریه‏اش را ندیده بود. پدری دل‏سوز که با آه همه کودکان یتیم، شریک بود و غصه‏های همه را بر جان خود هموار می‏کرد، ولی کسی از غربت او و دردهای دلش، با خاری در چشم و استخوانی در گلو، خبر نداشت.
****
به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را
به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم
که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را
همه اهل بیت عصمت زسرا برون دویدند
ابتا و وا علیا بنمود پر فضا را
****

alireza بازدید : 2583 یکشنبه 16 مرداد 1390 نظرات (0)

 

شعر برای شهر کرج

 

 

در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

 

 

 ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام             با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام

خلق می گویند  از  یک گل  نمی گردد  بهـار             زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام


 

alireza بازدید : 1657 چهارشنبه 12 مرداد 1390 نظرات (1)

 

 

 

اشعار زیبا برای دوست

 

 

 

  منم كه  ديده  به  ديدار  دوست  كردم  باز           چه شكر گويمت  اي كردگار بنده نواز

 

حافظ

 

ازهرچه مي‌رودسخن دوست خوشتر است        پيغــــام  آشنـــا نفس روح پرور است

سعدي

 

گر مُخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي         دوست مارا وهمه نعمت فردوس شمارا

سعدي

 

عشق‌پيش ازاجلم كشت وبه مردن نگذاشت      شادازاينم كه مرادوست به دشمن نگذاشت

شوشتري

 

براي  خاطر  دشمن  ز  ما  بريدي    مهر          طريق دوستي اين است؟مرحبااي دوست

وصال شيرازي
 
 
alireza بازدید : 1564 دوشنبه 20 تیر 1390 نظرات (0)

 

 

 

 

نیمه شعبان مبارک

 

 

 

 

 

 

گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام

با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام

گر به  ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین

باز  هم مشتاق  روی دلکش جانانه ام

یا ابا صالح المهدی

  

******************************

تقصیر من است اینکه، کم می آیی

هر گاه شدم اسیر غم می آیی

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

آدم بشوم ، سه شنبه هم می آیی . . .

اللهم عجل لولیک الفرج

 

******************************


هرچند که خسته ایم از این حال ….  نیا

شرمنده اگر ندارد اشکال …  نیا

ما خط تمام نامه هامان کوفیست…

آقای گلم زبان من لال … نیا

 

در ادامه....

 

 

alireza بازدید : 1417 جمعه 03 تیر 1390 نظرات (0)

 

 

 

ای سنگفرش راه

که شب های بی سحر

تک بوسه های پای مرا

نوش کرده ای!

ای سنگفرش راه

که در تلخی سکوت

آواز گام های مرا

گوش کرده ای

هر رهگذر ز روی تو

بگذشت و دور شد

جز من که سالهاست

کنار تو مانده ام

بر روی سنگ های تو

با پای خسته ...آه!

عمری به خیره پیکر

خود راکشانده ام

ای سنگفرش!

هیچ در این تیره شام ژرف

آواز آشنای کسی را

شنیده ای؟

در جستجوی او به

کجا تن کشم،دگر

ای سنگفرش،

گمشده ام را ندیده ای؟

 

 

alireza بازدید : 1803 شنبه 17 اردیبهشت 1390 نظرات (0)

 

مادرم دوستت دارم

 

روزت مبارک

 

 

 

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود


اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1167
  • کل نظرات : 575
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 258
  • آی پی امروز : 96
  • آی پی دیروز : 106
  • بازدید امروز : 335
  • باردید دیروز : 366
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 1,718
  • بازدید ماه : 4,602
  • بازدید سال : 50,716
  • بازدید کلی : 3,561,354